مجرم فراری

اَعِرِ اللهَ جُمجمَتک

طبقه بندی موضوعی

مجرم فراری

من یک فراری ام، یک مجرم فراری

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


چند شب پیش سر یک داستانی مجبور شدم حساب چند نفر در یکی از شبکه های اجتماعی را زیر و رو کنم. با اینکه اسم کوچکِ فرد را فقط می دانستم ولی در عرض 10 دقیقه پیدایش کردم و در عرض یک ساعت مقدار زیادی اطلاعات بدست آوردم.
این چه وضعیه؟
چرا ما همه زندگی مان روی میز است؟
چرا برای خودمان حریم شخصی قائل نیستیم؟
واقعا چرا؟

مجرم فراری
۲۷ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
فقط کافیه خیالت از هدف راحت شود، مطمئن شوی که داری درست می روی، حالا دیگر هر کسی هر چیزی خواست بگوید، بگوید.
کاری که درست می دانی انجام بده و صبر نکن.
عزم کن.
کوه ها هم جلو دارت نیستند.
فقط بدو بدو بدو





پ.ن: فإذا عزمت، فتوکل علی الله
مجرم فراری
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مهدی هاشمی 2

مهدی هاشمی

مجرم فراری
۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

... اما مشکل اصلی به نظرم روایت فانتزی و مسخره ی حامد عنقا و محمدحسین لطیفی از روند و سرانجام یک عشق نامعمول است؛ وصال! نوجوان ها و جوان های ما این روایت فانتزی را باور می کنند؛ همین قدر فانتزی عاشق می شوند و فانتزی تر به ابراز و بیان می رسند و بعد، وقتی خلاف ذهنیتی که برایشان ساخته شده، جواب رد شنیدند یا حتی با وجود عشق دو طرفه، به وصال نرسیدند، سرخورده می شوند؛ نابود می شوند؛ عشق که هیچ، همه ی باورهایشان خط خطی می شود! (خصوصاً که خلاف عرف همین جامعه ای که ما توش زندگی نمی کنیم! عشق از سوی دختر به پسر هست)...


مشاهده کامل متن

مجرم فراری
۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

به زندگی [مادی] هیچکس غبطه نخور.



پ.ن:همین الآن تلویزیون

مجرم فراری
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی                 عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم!           باید اول به تو گفتن که: چنین خوب چرایی ؟
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه                      ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی !؟
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان              که دل اهل نظر برد، که سرّیست خدایی
پرده بردار، که بیگانه خود این روی نبیند                           تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان                        این توانم که بیایم سر کویت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت                همه سهلست، تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا           در همه شهر دلی هست که دیگر بربایی !؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم                  چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن     تا که همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان             پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد               که بدانست که دربند تو خوشتر ز رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده                              نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی


پ.ن: آقا سعدی
مجرم فراری
۱۳ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر