مجرم فراری

اَعِرِ اللهَ جُمجمَتک

طبقه بندی موضوعی

مجرم فراری

من یک فراری ام، یک مجرم فراری

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است


شیخ ابراهیم زکزاکی


اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنَا

وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا،

وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَیْنَا

فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعِنَّا عَلَی ذَلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ وَ بِضُرٍّ تَکْشِفُهُ

وَ نَصْرٍ تُعِزُّهُ وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ

وَ رَحْمَةٍ مِنْکَ تُجَلِّلُنَاهَا وَ عَافِیَةٍ مِنْکَ تُلْبِسُنَاهَا

بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.

مجرم فراری
۲۷ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

روز دوم - پنج شنبه 5 آذر 94


حوالی ساعت 7 صبح به مرز مهران رسیدیم. تقریبا بی دردسر خاصی از مرز گذشتیم ولی بعد تحمل فشار جمعیت وارد مرز عراق شدیم. همه این لحظات و فشارها به عشق اباعبدالله برای زائران شیرین می شد.

اولین لحظات برای منی که حتی اولین باری بود که از خاک خودمان خارج می شدم جالب بود، روبرویی با اولین موکب و صرف صبحانه. اولین چای عراقی، اولین علم به دست شدن و ... .

کم کم برای رسیدن به ترمینال اتوبوس ها به راه افتادیم اما وقتی به آنجا رسیدیم نمی دانم داستان چه بود که اتوبوسی در کار نبود. پس تصمیم به ادامه پیاده روی شد. حدود یک کیلومتر پیاده رفتیم که به ساختمانی کنار جاده رسیدیم. همان جا نشستیم و تن ماهی هایی که نجوشیده بودند را خوردیم! 

بعد از نماز و نهار وسط جاده ای به راه خود ادامه دادیم، حدود نیم ساعت که پیاده رفتیم خبر رسید که یکی از اعضا گروه، اتوبوسی جور کرده است. در حال سوار شدن به اتوبوس اینکه ببینی پیر مرد و پیرزن هایی خواهش می کنند برای سوار شدن ولی به دلایلی نمی شود سوار شوند حالم را خراب کرده. دوباره بین این دوگانه احمقانه خودم گیر کردم. به خودم می گویم خاک بر سرت و می روم روی یک صندلی می نشینم. حالا همه سوار شده اند و من در فکر پیرمرد و پیر زن ها روی صندلی می خوابم.

چند باری از خواب بلند شدم و به کنار جاده نگاه کردم. تصویری دیدم که برایم جالب بود، یک طرف تا چشم کار می کرد و طرف دیگر هم تا دور دست پر از آب بود. درست نفهمیدم داستان از ه قرار است  و در همین فکرها بودم که دوباره خوابیدم. از خواب بلند می شوم و کم کم دارد غروب می شود. برای نماز راننده با تاکید بر نیم ساعت وایمیستد. نماز را پشت سر حاج آقای دارستانی که همراهمان شده بودند خواندیم و سوار اتوبوس کمی جلوتر رفتیم. 

اولین قیمه نجفی شام روز دوممان بود. نمی دانستم یکی از بیشترین غذاهایی که در طول سفر خواهیم خورد همین است.
دوباره سوار بر اتوبوس شدیم این بار که سوار اتوبوس شدیم حاج آقای دارستانی کمی برایمان صحبت کردند و کمی هم روضه خواندند و ما باریدیم. حالی بودم. سفر عجیبی داریم که خدا بخیر کند.

مجرم فراری
۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

روز اول - چهارشنبه 4 آذر 94


روز اول را با اشک و آه رفقایی شروع کردیم که همراهمان عازم نبودند، متاسفانه. وداع با رفقا، در آعوش کشیدنشان و اینکه خیالشان را راحت کنی که برایشان دعا خواهی کرد و به یادشان خواهی بود. رفقا کم کم همه رفتند الّا قلیل و ما کم کم سوار بر اتوبوس شدیم و حال خوشی داشتیم.

خیال اینکه فردا شب برای اولین بار در محضر امیرالمومنین (علیه السلام) خواهیم بود خیال خوشی است. نمی دانم حالم برای اولین بار روبرویی با حرم آقا و نشستن روبروی ایوان طلا چه طور خواهد شد. اما حس انتظارش حس شیرینی است. 

کم کم از تهران خارج شدیم و کم کم با نزدیک شدن سحرگاه به مرز نزدیک می شدیم.

در جاده ای که حرکت می کردیم تقریبا تمامی ماشین های شخصی و عمومی به مقصد کربلا بودند، این را از نوشته های روی ماشین ها و ... می شد فهمید. عجیب بود، یگانگی در مقصد عجیب بود. کمتر زمانی در زندگی همه را در امری به این بزرگی و زیبایی همگام دیده بودم. همه به یک سو، همه به سوی حسین (علیه السلام)


مجرم فراری
۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۹:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

تا حالا سفرنامه ننوشته ام، ولی قصد کردم سفر 10 روزه اربعین امسال را بنویسم. قسمتی اش را همان ایم سفر نوشتم که قطعا حال و هوای بهتری دارد ولی قسمت اعظمش را هنوز هم ننوشته ام. ان شاالله به زودی همینجا می نویسم.

مجرم فراری
۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۳:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر