مجرم فراری

من یک فراری ام، یک مجرم فراری
چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۳۲ ق.ظ

سرباز

وسط خودی ها گیر کرده بودم. نیروهای دشمن داشتند به سمت من تیراندازی می کردند. نمیدانم یک هو چه شد که توانستم از جلوی بچه ها به عقبشان بروم و خودم را از تیررس دشمن خارج کنم.

عقب تر از بچه ها سری ساختمان های نیم ساخته و متروکه ای بود. ترسم از این بود که نکند یکی از نیروهای دشمن من را پیدا کند که ناگهان دیدم یک نفر دارد از پشت سر وارد میدان دیدم می شود. همینطور کی می دوید می گفت:(( بیا، بیا، پشت من بیا )). دقت که کردم شناختمش. جواد، هم دانشکده ای لبنانی مان. هر دو از دیدن همدیگر جا خورده بودیم. همینطور که می دوید پشت سرش وارد یکی از ساختمان های آن نزدیکی شدم. آن قدر توی راه پله ها و دالان های ساختمان پیچید و اینطرف و آنطرف رفت که آخرش نفهمیدم دقیقا کجای این ساختمان هستیم. گیج شدم. بالاخره وارد یکی از خانه ها شدیم.

وارد که شدیم من بودم و جواد و چند نفر از دوستانش که با چفیه و شمایل جنگی خود را پوشانده بودند. دقیقا شبیه همین هایی که گاهی از تلویزیون میدیدم. خلاصه همین که چند دقیقه ای نشستیم و کمی با عربی دست و پا شکسته و کمی هم با کمک جواد با رفقایش حرف زدیم یکهو دیدم مردی از یکی از اتاق ها بیرون آمد.

بله درست میدیدم. سید بود، سید حسن نصرالله. از خوش حالی داشتم بال در میآوردم. خیلی ها آرزو داشتند که سید را از نزدیک ببینند ولی حالا این توفیق نصیب من شده بود.

گویا آمده بود به یکی از این بچه ها که اتفاقا فرد مهمی هم بود سر بزند. محافظانش هم که دور برش بودند. 

سید خیلی آنجا نماند. حدود نیم ساعتی هم بعد رفتنش ما هم باید عازم می شدیم. گویا قرار بود عملیاتی بکنیم. این ها را بیشتر جواد برایم ترجمه می کرد، از حرف های همان فرد مهمی که سید به دیدنش آمده بود....



پ.ن: شرمنده، بقیه خوابم را یادم رفته. تلاش کردم بازسازی کنم اما نشد.



نوشته شده توسط مجرم فراری
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم
مجرم فراری

اَعِرِ اللهَ جُمجمَتک

طبقه بندی موضوعی

مجرم فراری

من یک فراری ام، یک مجرم فراری

سرباز

چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۳۲ ق.ظ

وسط خودی ها گیر کرده بودم. نیروهای دشمن داشتند به سمت من تیراندازی می کردند. نمیدانم یک هو چه شد که توانستم از جلوی بچه ها به عقبشان بروم و خودم را از تیررس دشمن خارج کنم.

عقب تر از بچه ها سری ساختمان های نیم ساخته و متروکه ای بود. ترسم از این بود که نکند یکی از نیروهای دشمن من را پیدا کند که ناگهان دیدم یک نفر دارد از پشت سر وارد میدان دیدم می شود. همینطور کی می دوید می گفت:(( بیا، بیا، پشت من بیا )). دقت که کردم شناختمش. جواد، هم دانشکده ای لبنانی مان. هر دو از دیدن همدیگر جا خورده بودیم. همینطور که می دوید پشت سرش وارد یکی از ساختمان های آن نزدیکی شدم. آن قدر توی راه پله ها و دالان های ساختمان پیچید و اینطرف و آنطرف رفت که آخرش نفهمیدم دقیقا کجای این ساختمان هستیم. گیج شدم. بالاخره وارد یکی از خانه ها شدیم.

وارد که شدیم من بودم و جواد و چند نفر از دوستانش که با چفیه و شمایل جنگی خود را پوشانده بودند. دقیقا شبیه همین هایی که گاهی از تلویزیون میدیدم. خلاصه همین که چند دقیقه ای نشستیم و کمی با عربی دست و پا شکسته و کمی هم با کمک جواد با رفقایش حرف زدیم یکهو دیدم مردی از یکی از اتاق ها بیرون آمد.

بله درست میدیدم. سید بود، سید حسن نصرالله. از خوش حالی داشتم بال در میآوردم. خیلی ها آرزو داشتند که سید را از نزدیک ببینند ولی حالا این توفیق نصیب من شده بود.

گویا آمده بود به یکی از این بچه ها که اتفاقا فرد مهمی هم بود سر بزند. محافظانش هم که دور برش بودند. 

سید خیلی آنجا نماند. حدود نیم ساعتی هم بعد رفتنش ما هم باید عازم می شدیم. گویا قرار بود عملیاتی بکنیم. این ها را بیشتر جواد برایم ترجمه می کرد، از حرف های همان فرد مهمی که سید به دیدنش آمده بود....



پ.ن: شرمنده، بقیه خوابم را یادم رفته. تلاش کردم بازسازی کنم اما نشد.

۹۳/۱۱/۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
مجرم فراری

نظرات  (۲)

خیر باشه انشاالله...
توفیقتان دربیداری روزافزون...
۳۰ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۳۹ تک تیرانداز
http://nokhte.ir/post/117/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D8%B1

:D

خیره ایشالا
پاسخ:
من عزبم ولی متاهلا رو دوست دارم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی